+ امیدی هست...

سارا الان 11 سالشه و شاگرد کلاس دوم یک دبستان دولتیه. وقتی 4 سال و نیمش بود دیگه پدر و مادرش از دستش عاصی شده بودند. اول فکر می کردند دختر قشنگشون باهوشه که انقدر ورجه وورجه می کنه. پیش همه فامیل ازش تعریف می کردند و عزیز دردونه ای بود برای خودش. اما یواش یواش وقتی دیگه نمی تونستند کنترلش کنند شروع کردند به غر زدن و یواش یواش فریاد زدن و یواش یواش تنبیه کردن و کار به جایی رسید که دیگران بهشون محترمانه گفتند شاید بچه تون بیش فعال باشه. دیگه هرجا میرفتند می گفتند بچه مون "پیش فعاله". شاید ته دلشون امیدوار بودن با تغییر ب به پ نشونه ای از باهوشی بچه رو اعلام کنن. اما رفتار ها دیگه غیر قابل تحمل شد. سارا کم توجه بود و بی قرار و دیگه احساس می کردند هوش چندانی هم نسبت به سنش نداره. بار اول بی میلی بردنش دکتر و همه اش تکرار میکردند بچه مون سالمه فقط شیطونه ماشالا!. اما شیطونی بیش از حد هم علامتیه به هرحال. از اونجا بود که روند درمان آغاز شد. هر وقت قرار بود سارا بیاد همه پرسنل عزا می گرفتند. انقدر ناز و مامانی بود با موهای طلایی و چشمای سبز که اول دل همه رو می برد اما ثانیه های بعد همه رو عاصی می کرد. سر جاش بند نمی شد. بیش فعالی اش به خاطر بیماری متابولیکی به نام PKU غیر کلاسیک بود. هیچکس نمی تونست کنترلش کنه و مدام ازاین ور به اون ور می دوید و کشو ها رو باز می کرد و همه کاغذ ها رو روی زمین می ریخت و غوغایی بود خلاصه. وقتی بیماریش تشخیص داده شد بلافاصله درمان دارویی شروع شد، هرچند یکم دیر شده بود و درمان دارویی برای بچه ای به این سن و با این بیماری که پاسخ به درمانش چندان هم خوب نیست ممکنه امیدوار کننده نباشه، اما خوشبختانه درمان جواب داد. یکی دو سال بعد که دیدمشون دوباره، پدر و مادرش زمین و آسمان رو می بوسیدن و از همه تشکر می کردن. دیگه اثری از بیش فعالی نبود. اثری از کم توجهی و رفتارهای ناهنجار هم نبود. الان هم که سارا خانمی شده برای خودش. مودب و نرمال. همه کارهاش رو خودش می کنه و به هیچکس وابسته نیست. داره تو مدرسه معمولی درس می خونه  و دوستای معمولی داره و وقتی درسش تموم شد می تونه با یک آدم معمولی ازدواج کنه و بچه معمولی به دنیا بیاره. هرچند که یکم از همسن و سالاش عقب تره اما با بچه های 8 ساله راحت تره. به هرحال اینم از عوارض تشخیص دیرتر از موقعه. حالا می خوام بگم اگر بیماری این فرشته اصلا تشخیص داده نمی شد، تاثیر اون نقص ژنتیکی که داشت روی مغزش روز به روز بیشتر می شد، رفتارهاش ناهنجارتر می شد، بهره هوشی اش رفته رفته کمتر می شد و تبدیل می شد به یک دختر عقب مانده اما زیبا که تا آخر عمر زندگی وابسته ای داشت و از قشنگیهای زندگی محروم می شد. هرچند ایکاش تا 4 و نیم سالگیش هم پدر و مادرش به خیال اینکه بچه شون باهوشه مشکل رو انکار نکرده بودند. اما به هر حال دیدن این خانوم کوچولوی سالم باز هم این امید رو زنده می کنه که میشه زندگی سالم رو به آدمها هدیه داد.

نویسنده : مژگان ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک